سلام.
سایه روشن زندگیم مرا به بد ترین گورستان زندگیم هدایت کرد چشمان دیگر طاقت گریه کردن ندارد
دیگر نمیتوان بغضم را نگه دارم
قلبم را به دست او دادم او مرا کشاند با خود به دنیای زیبایی که به چشم او عشق بود کشاند ولی عشقی که خیالی بود
او چشم مرا نادید گرفت او مرا عروسکی خیمه شب بازی کرد و به این سی و آن سی بردو مرا به ساز خود رخساند آخرم مرا به گوشه ی انداخت چون من فقط مترسکی کهنه برای آن بودم.و حال به دیدن رخصیدن عروسکی هستم که کوکش کرد و با آن در حال زندگی کردن است.
من دلم برای آن عروسک میسوزد که روزی باید در کنار من باشد و من را تحمل کند.
قسمتی از دنیای واقعی زندگیم بود که به این شکل ترسیم بر دنیای اینترنتی ما شد.
اینترنت بیشتر از هر چیزی که افکارت می اندیشت دوستت دارم.!
نه نامردی نه دروغ گویی .این ما هستیم بدین آسانی دروغ میگویم و عشق را به دروغ شیرین و فرهادی میکنیم