باز میگویم و میبارم
از تلخی تا ننگی
شده ام ویران
در این بهاران
سر و پا حسرت
از وجود پرنده ای در قفس
از سنگ داغها
از ننگ ها
از ریا کاریها
از سرنوشت ها
از ستاره ا
از اینجا
از اونجا
و فرار از خودم
فرار از خودی ها ناخوش
فرار از نا خوشیهای دیگران
فرار از سرنوشت تنهایان
فرار از غم های خود سوز
و نگاه به برجهای بلند مرتبه
نگاه به باغچه های سر سبز
نگاه به آینه های قدی
نگاه به سواران بی سوار
و قریاد از زندگی
فریاد از بندگی
فریاد از ژندگی
فریاد از تنهایی
فریاد از جدایی
فریادو فریاد از آدم و عالم
آرمان خادمی