باران می بارد امشب
میکوبد بر زمین نم نمک
آسمان همچو رخت ، چرکین
اشک خونین را فرو میریزد
برگها از سوز سرما میلرزند
از فلک شعلهای خشم نمایان شده
باز رخ زیبای ماه فراموش شده
تاریکی چتر خودر را گسترانده است
نعره ی باد ماسه های روان را سرگردان میکند
فراق یار قلب مرا پژمرده میکند
باز عقلم در برابر قلبم قد غم کرده است
نبضم کند تر میشود
و جانم سرد تر
و چشمانم خسته تر
و دستانم لرزان تر
ولی افسوس و هزار افسوس
یکی را دوست میدارم که او هرگز نمی داند
الهی تو بر حقی و عادل
دو دست زیبایش را با دستانم آشنا ساز
الهی الهی الهی
....یال....