از نگارش کلمات خسته شده ام
از دیدن زندگی خسته شده ام
از همه چیز زنگی خسته شده ام
از برگهای سیاه شده دفترم خسته شده ام
از برگهای زرد پاییز خسته شده ام
آیا مرگ پایان این خستگی ها نیست
آیا با مرگ از این زندان زندگی رها نمی شوم
آیا مرگ اتمام حجت با یک جهان نحس نیست
گناه من چیست ؟ من نمیخواستم به این دنیا بیایم؟
خدایا من از تمام سرنوشتی که برای من نوشیتی متنفرم
من مرگ میخواهم مگر حق نیست
پس من حق خود را از تو میخواهم
آیا مرا به خواسته خود در این دنیا وارد کردی
مرا به چه گناهی در این دنیا حبس کردی
مرا به چه گناهی مجازاتی این چنین کردی
خدایا تو قاضی بی وصفی
من اعتراف میکنم از این دنیا خسته شده ام
و باید دستور رفتن از این دنیا را امضا کنی
اگر این چنین نباشد باید به عدالت دادگاه الهی هم شک کرد
زندگی از من است و من آن را نمیخواهم
چشمانم خسته شده دستانم خسته شده است پاهایم خسته شده اند گوشهایم خسته شده
اند
مـــــــــــــــــــــن خسته شـــــــــــــــــده ام!
آرمان خادمی