ديگر توان نوشتن از من ربوده شده
ديگر نمی توانم بنويسم
ديگر دست و دلم به نوشتن آشنا نمی شود
بياييد و مرا ياری کنيد
ديگر جشمان هميشه عاشق من هيچ اشکی ندارد
ديگر سوز نوشتن را در دل و سر ندارم
سنگهای زندگی به طرفم پرت می شوند من از اين ثحرا برهوت می گريزم
تا سعی کنم دوباره بنويسم.
آرمان خادمی
نوشته شده توسط آرمان خادمی در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت 16:40 |
لینک ثابت |