باز چشمانم خیس شده است
باز این گلو پر از بغض شده است
باز راز این دل نهان آشکار شده است
باز تمام وجودم را نگارش مرگ فرا گرفته است
باز نگاهای دیوانه کننده دیگران مرا آزار میدهند
باز آنها می گویند زندگیت را مرگ زیبا می کند
باز چرا من اینگونه اسیر نفرت از زندگی شده ام
باز این صدای من است که از عمق حنجره فرار میکند
باز دوست دارم ناله مرگ و خنده جنون سر دهم
چگونه احساسیت این احساس که چند قدم با مرگ فاصله دارم و چشمان را از خود خیس ساخته است!؟
