امشب حدیث دل را من با عجل بگویم
با اشک دیده ی خود سجاده رو بشویم
شمع سحر ندارد سوزه منو گدازم
ای قبله ام کجایی شد دیدنی نمازم
میمیرم از جدایی زهرای من کجایی زهرای من کجایی
در موج خون بخندم تا لحظه های آخر
پر شد مشام جانم از بوی یاس پرپر
شکر خدا رسیدم آخر به آرزویم
با این لبه پر از خون یا فاطمه بگویم
میمیرم از جدایی زهرای من کجاییپ زهرای من کجایی
رخساره من بشوید با اشک دانه دانه
دست مرا بگیرید آِیم به سوی خانه
نوره دو چشمم امشب چشم ترم ببیند
ای وای اگر که زینب زخم سرم ببیند
میمیرم از جدایی زهرای من کجاییپ زهرای من کجایی
شمعم ولی خبر از پروانه ها ندارم
چون پایه رفتن در ویرانه ها ندارم
یاری کنید هم امشب شاید که جان بگیرم
تا اینکه روی دوشم خرماه و نان بگیرم
میمیرم از جدایی زهرای من کجاییپ زهرای من کجایی