از میان خطوط کج و معوج و از انبوه کلمات در هم شکسته می توانی موج نفسهایم را ببینی که آرام٬ آرام به سوی تو می آید میتوانی گرمای دستهایم را که پر از ترانه بی کرانگی است٬حس کنی.
در میان نقاشیهای معصوم کودکی ام و در حاشیه رنگهای تند و ملایم آن میتوانی شکفتن آرزوهایم را ببینی و درخشانی را که ریشه در آفتاب دارند.من و تو گمان می کردیم همیشه زلال باقی خواهیم ماند٬دست رویمان سیاه نخواهد شد دکمه های پیراهنمان نخواهد افتاد٬هیچ گاه گل سرخی را نخواهیم چید و به طرف گنجشک سنگ پرتاب نخواهم کرد.
به چشمت خیره گشتم کز ذلت اگه شوم اما
چه رازی میتوان خواند از نگاه سر خاموشی