تبليغاتX

نیـــــــــــــــــــــشخـــــــــــــند


انقلاب ما از سر زور بود

          آدمی گوید که از نور بود

                        حقیقتاَ او کور بود!

آرمان از گفتن این فتنه پروا کن

                     چرا عاقل زند حرفی

                                  از روی دانایی و نادانی!

                     آرمان خادمی

نوشته شده توسط آرمان خادمی در شنبه پنجم بهمن 1387 ساعت 13:43 | لینک ثابت |

 

بيا بنشين و با مردم مدارا كن

گره از كار اين افتادگان وا كن       مدارا كن

بترس از شعله هاي زير خاكستر

بيا انديشه اندوه فردا كن              مدارا كن

هزاران تاج سلطاني دوصد تخت سليماني

فلك بستاند از دست به آساني

كه اين تخت بلند جاه

نه بر شاهان ساماني وفا كرد و نه بر پرويز ساساني

كه اين رسم فلك باشد نه شاهنشاه بشناسد نه روحاني

مباد آن دو كه چنگيزي به پا خيزد

كشاند آشيانت را به ويراني

هماي از گفتن اين فتنه پروا كن

چرا عاقل كند كاري كه باز آراد پشيماني

                                                            هماي

نوشته شده توسط آرمان خادمی در چهارشنبه دوم بهمن 1387 ساعت 18:31 | لینک ثابت |

 روزگاريست كه كس را به كسي ياري نيست

جز دل آزاري و نيرنگ و ريا كاري نيست

هر چه غم بود به دوش دل مردم شد بار

گويي يا قسمت ما غير گرانباري نيست

اي بسا آميه مسترميه خوش خفته  بقا

زان كه معيار دگر دانش و بيداري نيست

گمرهانند كه بازار طمع را سپاس

غافل از آن كه شرف چنس خريداري نيست

كاروان دست خوش رهزن بيگانه شده

يا صاحبا اين روش غافله سالاري نيست

مردم خطه فقر به جان آمدند

اين دگر صحبت بي ديني و دين داري نيست

طرحي از ساقر انديشه مبنديد مستي

كس در اين مي كده ها طالب هوشياري نيست

هماي

 

نوشته شده توسط آرمان خادمی در چهارشنبه دوم بهمن 1387 ساعت 18:29 | لینک ثابت |

سلام دوستان شاید تعجب کنین که چرا اسم این پست خودم رو رکسانا گذاشتم.خوب رکسانا کسی هست که اگه تو کامنتام  نگاه کنین از من اظهار تنفر میکنه و حتی به من زشت خطاب کرده و خیلی هم قیافه من رو مسخره میکنه.نمیدونم والله در حق این بنده خدا که حتی نمیشناسمش چه گناهی کردم خوب شما نظره خودتنو در این باره بگین من چه گار باید بکنم. و از رکسانا خواهش میکنم دلیل این کامنتها رو هم به من بگه که شاید بفهمم.با تا های

نوشته شده توسط آرمان خادمی در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 ساعت 15:45 | لینک ثابت |

سلام دوستان خوب هستین دوباره من اومدم

یه چند وقتی بود که حتی یه پست هم ندادم ولی حالا دوباره

قلم تو دستمه تو کاپشنم شمشیر

من دولت وب تعیین میکنم آقایون تکبیر

تو این چند مدت خیلی کارای خوب و بد کردم که به وقتش خلاصه ای از اونا که جالبه مبنویسم.

ولی امروز خیلی گریه کردم که چرا دارم آدم بی هدفی میشم.

ولی عزم جزم کردم و فقط 2 تا چبز میخوام عشق پاک و پــــــــــــــــول.

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای تا هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای

نوشته شده توسط آرمان خادمی در شنبه بیست و یکم دی 1387 ساعت 15:36 | لینک ثابت |

من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد

من که میدانم که تا سرگرم بزم هستی ام

مرگ بی راه گرچه بی رحم و شتابان می رسد

             پس چرا عاشق نباشم

من که میدانم به دنیا اعتباری نیست، نیست

بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست، نیست

من که میدانم اجل ناخونده و بیدادگر

سر زده می آید و راه فراری نیست، نیست

             پس چرا عاشق نباشم

نوشته شده توسط در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 13:24 | لینک ثابت |

یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارت تو را من دوست می دارم ولی ناگه ز ابر تیره برقی جست و روی ماه تابان را بپوشانید
نوشته شده توسط در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 13:21 | لینک ثابت |

با زوانت را به مستی حلقه کن بر گردنم

تا بلرزد زیر بازوهای سیمینت تنم

چهره ی زیبای خود را از رخ من وا مگیر

جز به آغوش چمن یا دامن من جا مگیر

رازعشق خویش را آهسته خوان در گوش من

جستجو کن عشق رادر گرمی آغوش من

من تو را تا بی کرانها من تو را تا کهکشانها

از زمین تا آسمانها

( دوست دارم می پرستم)

من تو را همچون اهورا من تو را همچون مسیحا

همچو عطر پاک گلها

(دوست دارم می پرستم)

من تو را با هستی خود با وجودت

(دوست دارو می پرستم)

نوشته شده توسط در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 13:16 | لینک ثابت |

ﭝنج وارونه چه معنا دارد؟

خواهر کوچکم از من پرسید،من به او خندیدم

کمی آزرده و حیرت زده گفت:

روی دیار و درختان دیدم

باز هم خندیدم

گفت:دیروز خودم دیدم پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد

آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم

بعد ها وقتی غم

سقف کوتاه دلت را خو کرد

بی گان میفهمی

پنج وارونه چه معنا دارد...

 

 

نوشته شده توسط در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 12:56 | لینک ثابت |

 بازي روزگار را نميفهمم

 من تو را دوست دارم تو ديگري را

 و ديگري مرا ..................

و همه ي ما تنهاييم

نوشته شده توسط آرمان خادمی در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت 18:39 | لینک ثابت |

 
نوشته شده توسط آرمان خادمی در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 11:54 | لینک ثابت |

ای صدایی که از این دل برمی خیزد

برپا که از عشقت دلی اشک می ریزد

ای نگاهی که از تو اشک می ریزد

بازا که از چشم ترت خون می ریزد

ای لبانی که همیشه زمزمه ی دل دارید

خاموش شوید که درد دلت ،لب باز می دارد

ای دو دستی که از عشق مینویسد

بشمار صدای نفسی که از عشق میمیرد

ای تپش های دل پاک و بی ریای من

صبوری کن که شاید کسی مرد ازعشق من

ای دوپایی که دراین راه اسیری

گر در پی عشق نباشی می میری

ای قلب که از تو نگفتم در این شعر نشانی

مدهوش نباش که از تو در عشق هست نشانی

آرمان خادمی

نوشته شده توسط آرمان خادمی در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 10:19 | لینک ثابت |

از نگارش کلمات خسته شده ام

از دیدن زندگی خسته شده ام

از همه چیز زنگی خسته شده ام

از برگهای سیاه شده دفترم خسته شده ام

از برگهای زرد پاییز خسته شده ام

آیا مرگ پایان این خستگی ها نیست

آیا با مرگ از این زندان زندگی رها نمی شوم

آیا مرگ اتمام حجت با یک جهان نحس نیست

گناه من چیست ؟ من نمیخواستم به این دنیا بیایم؟

خدایا من از تمام سرنوشتی که برای من نوشیتی متنفرم

من مرگ میخواهم مگر حق نیست

پس من حق خود را از تو میخواهم

آیا مرا به خواسته خود در این دنیا وارد کردی

مرا به چه گناهی در این دنیا حبس کردی

مرا به چه گناهی مجازاتی این چنین کردی

خدایا تو قاضی بی وصفی

من اعتراف میکنم از این دنیا خسته شده ام

و باید دستور رفتن از این دنیا را امضا کنی

اگر این چنین نباشد باید به عدالت دادگاه الهی هم شک کرد

زندگی از من است و من آن را نمیخواهم

چشمانم خسته شده دستانم خسته شده است پاهایم خسته شده اند گوشهایم خسته شده اند

مـــــــــــــــــــــن خسته شـــــــــــــــــده ام!

  آرمان خادمی

 

نوشته شده توسط آرمان خادمی در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 17:21 | لینک ثابت |

 
من  توی دو پست قبلی از بیوگرافی خودم گفته بودم  که یه دوست از من یه سوالاتی کرد که باید جوابشو بدم!
همه چی رو گفتی الا این چیزا رو :

1) چند بچه اید؟؟؟
2) بچه چندم خانواده اید ؟
3) خواهر و برادر دارید ؟
4) آدرس کامل خانه تان
5) کدپستی خونتون
6) شماره تلفن خونتون
7) اسم مدارسی که توش درس خوندید
8) چرا دیگه مورد دوست دخترتون منتفی شده ؟
9) تیپ پوششی که دارید چیه ( واقعا موهاتون بلند و ناخنهاتون بلند است ؟؟؟؟؟؟؟؟مگر دخترید ؟؟؟؟؟؟)
10) دیگر چیزی به ذهنمان نمی رسد.
آهان معدلتون ؟؟؟؟؟
جواب:
1)دو تا بچه اییم یه خواهر کوچولو 4 ابتدایی و من
2)من بچه اول خانواده و اولین نوه ی خانواده مادری
3)1 خواهر کوچیک دارم
4)ایران گیلان شهرستان آستانهاشرفیه خ سردار جنگل نرسیده به میدان معلم کوچه خادمی پلاک 447  منزل خادمی.
5)95474-44418
6)اول موبایلم : 3011 242 0911 ---2011 489 0935 ----3689 0142422 منزل
7)مهد کودک و آمادگی دکتر محمد معین اول تا پنجم دبستان شهید پرند آور اول راهنمایی غیر انتفاعی آیت الله وحید سال دوم و سوم راهنمایی مدرسه غیرانتفاعی ارسطو سال اول  دبیرستان شهید رجایی و سال دوم و سوم مدرسه آیت الله طالقانی
8)بخدا دیگه خسته شده ام دور از جونتون دخترای سوء استفاده گر  دیدم  و بی خیال  همشون شدم.
9)نه بابا دختر چیه  ولی دوست دارم متفاوت باشم با هم جنسام (هم جنس باز نیستما)فکر بد نکنید.
10)راستی من 1 سال و 8 الی 9 ماه گوشی دارم.ریش میزارم  جدیداً و و وو سوال کنین تا من بگم ؟
11)معدل  چیه بابا میخوای ملت به من شک کنن . ولی انظباطم بالای 18 نبود رکورم 13 سال دوم دبیرستان یه شر تمامو کمال

 
نوشته شده توسط آرمان خادمی در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 16:59 | لینک ثابت |

یکی دو روزه که چشمات به آفتاب باز شدن حالا دیگه شروع داستانه تو

مادرو پدرت مثل پاسدار دیگه دوره وره تو انو چشم به آفتاب دادن

میگن اینو که بچه سالمه تو دورش کن از هرچی ظالم

گریه میکنی میدونم من شیر بهونه است  اشک تو واسه ورود به این زمونست

تو نوه مارو تو تاریکی سر میکردی بدونی کجایی همین الان بر میگردی

تو فردا دریای دردارو دریاب تنهای تنها هستی تو

تو وقتی رفتی به سمت سختی یا درگیر هستی تو دست تقدیرو بعد میفهمی

فردی زخمی غمگین تسلیم هستی

بخواب با صدای من تا بنویسم از فرداهای دور دست زندگی بیا تا بخونه این دل بی صبر از فرداهای دور دست زندگی

اگه پسری بابا میگه این اعصا دسته اگه دختری میمونه توی فضای بسته

حرف یاس حالا به حقایق وصل تولد تو فقط واسه بقای نسله

پس بهت همینو میگمو میرم که اینه رسم زمینه بی رگو بیرحم

یه چیزی داری میبینیو میگی عالیه اینجا عصر آدمای دیجیتالیه

هرکی میاد واسه کمکت دست بگیره فردا میخواد چند برابرشو پس بگیره 

گریه ها واسته همه واسه ریاست دوستی که نه قبل گریه داشت پیاز پوست میکند

ما میخوایم گلویه همو با حرص بدریم انگار از هم دیگه طلب داریم ارث پدری

تو نمیتونی چیزی بگی بابایی بتونه گریه کن تا مامان واست لالایی بخونه

بخواب با صدای من تا بنویسم از فرداهای دور دست زندگی بیا تا بخونه این دل بی صبر از فرداهای دور دست زندگی

منو ببین که پره حرف چهرم گلوم میسوزه از مزه تلخ شعرم

گوش بده حالا که توی اوج حرفی بخدا نمیخوام بدم به تو موج منفی

 ولی بدون خیلی زود دیر میشه  توجه کن که خیلی زود پیر میشی

عاقبت تولد تو عجل میدونی چرا واسه بزرگ شدن عجله میکنی

معصوم زیبایی با دل پاک داری امید مثل ماهیه قشنگ تو آکواریومی

تو کاش بدونی تو پاک بمونی وجود خودتو زره های خاک بدونی

چه تو روز روشن چه آسمان تاریک بدنیا اومدی حالا شناسنامه داری

توی دنیای پره دردو خوشنتی ولی حالا که اومدی پس خوش اومدی

بخواب با صدای من تا بنویسم از فرداهای دور دست زندگی بیا تا بخونه این دل بی صبر از فرداهای دور دست زندگی

 

نوشته شده توسط آرمان خادمی در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 23:33 | لینک ثابت |

 

 

نام:آرمان

نام خانوادگی:خادمی

سن :۱۹

ش ش:2730041559

ن پ:علی اکبر(ازرائیل)

م ت:آستانه اشرفیه

زندگیم:که اگه نکنم بهتره بخدا.

دوست دختر : ندارم  یعنی داشتم ولی حالا ندارم.

دوست پسر: معین، محمد رضا،رسول،سروش،رضا،مجتبی،ساسان،یاسین،مرتضی و و و...!

وای دیگه چی میخواین بدونین بگین تا من بگم!

قد:178

وزن:69               

رنگ چشم : قهوه ای روشن

رنگ پوست:؟ برای خودمم جا سوال

سایز پا :41

رنگ مو : مشکی تو آفتاب قهوه ای روشن 3 4 نخم سفید شده

دیگه هر چی میخواین و جا انداختم بگین من بهتون بگم.

رشته تحصیلی :حسابداری بازرگانی

معتبر ترین مدرک فعلاًً:دیپلم

شاعر، عاشق شعر و موسیقی  دوستدار رپ(یــــــــــــــــــــــــاس)

 ناخنهای بلند موهای بلند ابروهای بلند و....!

بامزه خشمگین شر مهربان تلخ

متولد ما سنبله(شهریور)

سرگرمی:کامپیوتر ،بیلیارد،فوتبال،پلی استیشن،استخر.

عاشق دور بون از خانواده فراری از خانواده عاشق تنهاییی و عشق

دیگه چی بگم این دل صاب مرده بشه گوش نشین

از کی بگم که هرکسی یه تیشه زد به قلب کین

سرابی از محبت در دل من       حضوری آشکارا از غم من

                                                            (  آرمان خادمی )

نوشته شده توسط آرمان خادمی در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 23:30 | لینک ثابت |

درد دل با دل

 

چرا دنیا پر از حادثه های وارونست

عاشق کسی میشی که عاشقی نمیدونه

من به دنبال تو، تو به دنبال یکی دیگه

هیچ کدوم از ما 2تا به اون یکی راست نمیگه

من واسه چشمای نازنین تو یه دیونم

من دوست دارم من دوست دارم ولی علتشو نمیدونم

حالا که میخوای بری بزار نگاهت بکنم

چون یه باره دیگه میخوام این دلو ساکتش کنم

چیزی  بزار روز تولدت هدیمو بیارم بدم دست خودت

آدما فکر میکنن شاعرا خیلی غم کاشکی فقط این بود

اونا خیلی کسارو کم دارن

عاشق کسی میشن که عاشقاش فراونه

بین انتخاب عشقش عمریه که حیرونه

اونی رو که دوست داری چرا تو رو دوست نداره

شایدم دوست داره ولی به روش نمیاره!

دوستان من دوست دختر دیگه ندارم من دوست دختر میـــــــــخوام.

نوشته شده توسط آرمان خادمی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 14:17 | لینک ثابت |

تو همانی که همیشه به اومی اندیشیده ام ،            You are the person I am always

 

thinking

تو برای من مهم ترینی در تمام جهان ،          of You are the most important

 

Person in the whole World to me

        

تو همانی که دوست می دارم.           You are the one I iove

 

 

 

 

از آن رو به تو عاشقم،         I love you the more in that I believe

 

که می دانم دوستم داری،           you have liked me for my

 

تنها به خاطر خودم ونه هیچ چیز دیگر           own sake and for nothing else

 

 

دوستان این پست رو ۳ ساله پیش در اولین وبلاگم نوشته بودم حالا اینجاست

 

نوشته شده توسط آرمان خادمی در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 11:45 | لینک ثابت |

در شهرعشق قدم میزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خیلی تعجب کردم تاچشم کارمی کردقبربود پیش

خودم گفتم یعنی این قدرقلب شکسته وجودداره؟ یکدفعه متوجه قلبی شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم

 برگهای روی قبرراکنارزدم که براش دعاکنم وای چی میدیدم باورم نمیشه اون قلبه همون کسیه که چندساله

پیش دله منو شکسته بود

نوشته شده توسط آرمان خادمی در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 11:31 | لینک ثابت |

سلام دوستان.

واقعاْ شرم آور است که در گیلان با این همه بارش  خشکسالی شود.

ولی دلایلی  را از دهان کلاغ ها شنیدم و به شما میگوییم:

رییس آب و فاضلاب استان گیلان  یک فرد اصفهانی است

و ایشون برای گزراندن تعطیلات به اصفهان هجرت کردند

و به جایه اینکه اوایل سال ۸۷ آب را در پشت سد ذخیره کند ۱۴ /۰۱/۸۷ سد را بستند و این زمانی بود که کار از کار گذشته بود.

و شندیه ای دیگر از کلاغان این است که میگویند آب را به جنوبی ها فروخته اند

واقعاْ اگر اینطور است باید گفت خون جنوبیهای محترم از ما شمالیها رنگین تر است که سهم خودمان را از ما ربودند و به جنوبیان خون گرم فروخته اند.

در هر صورت چه کلاغان درست نقل کنند چه غلت ما آبی برای کشت شالیزارها نداریم و حالا شعار میدهند که ۱ میلیون تومان به آنهایی که صاحب شالی ها هستند میدهیم.

بد این عمل اینجاست که اگر ۱ میلیون به آنها بدهند بعد کسانی که شالی نداشتند و شالی های را اجاره میکردند خرج زندگی را در می آوردند چه کنند؟یا همان صاحبان شالی که ۲ الی ۳ میلیون برنج میفروختند ۱ میلیون کجایی زندگی آنها سر و سامان میدهد.

ما این چیزهای را شنیدم و انتقال دادم شما تا ندیدید باور نکنین.

در حسرت چنین شالی در سال ۱۳۸۷

نوشته شده توسط آرمان خادمی در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 11:16 | لینک ثابت |

سلام دوستان قول داده بودم با شعر برگردم ولی با دستی واقعاْ پر به اسم                                         "نامه ای به هزاره پنجاه و دوم” برگشتم اینپستی وبد که آقای جم در بلاگ نوشت شون آپ کرده بود. برای اصلاعات بیشتر به بلاگنوشت سر ببزنید ولی به طور کلی میگم نوشته ای است که ببرای آیدندگان می باشد.

                                                  به نام پروردگار ایرانیان

سلام آینده و آیندگان من.خسته نباشید.و سلامت باشید. به نامه ای که در سال ۱۳۸۶ توسط آرمان خادمی نوشته شد چشم بگذارید  و بخوانید.

نمیدانم الان در کدام دوره بشری نامه ام به دستتان رسید.ولی دوست دارم وقتی دارین این نامه رو میخونین ایرانی٬ آزاد و آریایی داشته باشیم.من خیلی دوست دارم از آینده بدونم کاش میشد من الان اونجا بودم ولی میدونم غیر ممنکه آخه من از گذشته شما راضی نیستم.شما  باید به قبل تر از ما افتخار کنین٬ نسل ما نسلی نبود که بخوان آیندگان مان(شما رو) به آن افتخار کنن.ولی من و ما سعی میکنیم که شما ها زندگی خوبی داشته باشین.

ما در دوره ای هستیم که به محض به دنیا آمدن مهر اسلام به گوش مان میخوانند و حق انتخابی نداریم حتی ما نمیتونیم به گذشته خود به کورش کبیر به ایران باستان افتخار کنیم و دیده های مان باز است ولی چیزی را نمیبینیم و گوشهایمان زجه و ناله میشنود ولی نشنیده میگذارد چون مجبوریم لبهایمان را ببندیم.

حالا میخوام از نیت خودم بگم.ایران وطن من کشوری٬ که پس از ۷۰۰۰ سال برپاست ولی حالا دارن هویت ایرانی را از بین می برن  و تاریخ خاک سرزمی آریا داره بیداد میزنه تا شما ها نجاتش بدین.و شما باید سرباز  وطن باشین.و عشقتون باید خاک میهن مون ایران باشه.خوشبختانه خداوندما دوتا چشم بینا به شما داده و شما باید به کتابهای سعدی ابن سینا فردوسی خیام یا مولانا رومی که همیشهمارو تو تمدن بالا نگه داشتن افتخار کنین و شما هم باید این رو بدونین و در بالا رفتن فرهنگ ایران تلاش کنین .حالا میخوام دلیل افتخاری که میگم رو به شما بگم کورش کبیر بزرگ مردی بود که صلح رو آغاز کرد و یهودیان رو از زندانهای بابل آزاد کرد و کسی بود که کتیبه حقوق بشر رو نوشت و واسه همینه که یه غروری قشنگ دارم و همیشه باید فروهر رو نماد خودتون بدونین تا به فکر ایران باستان باشین.و شما ها نباید بزارین که هر اجنبی در باره ایران حرف بزنه باید به اونا بفهمونین که اونا کی هستن که بگن از تاریخ ایران.تاریخ ایران من و شما هویت من و شماست و دفاع از ایران کار من و شماست.

سرتون رو در آوردم ولی شاید در زمان شما سر درد معنی داشته باشه اینقدر پیشرفت کردین که مثل ما قرص های مزخرف نخورین.من برای شما آرزوی سربلندی میکنم.و دوست دارم شما ایران رو به بالاترین نقطه قله برسونین.همتون رو دوست دارم.

با تمام بدختیایه خودم میگم که خوشبخت ترینم چون ایرانی هستم و آریای.

درود بر بستر پاک کورش کبیر و درود به شما آیندگان مان شما را به خدای ایران میسپارم.

آرمان خادمی جوانکی که از دشمن رانده شده و از دوست خود مانده.

.................................................................................................................................پایان

خوب ممنون که این نامه من رو خودندین اگه تصمیم به نوشتن نامه گرفتین به من هم خبر بدین تا بام و بخونم.

نوشته شده توسط آرمان خادمی در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 18:40 | لینک ثابت |

اهم یکی منو تحویل بگیره.

بابا بعداز چند وقت اومدم با دست پر اومدم اومدم نبودنم رو جبران کنم.

برمی گردم

نوشته شده توسط آرمان خادمی در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 16:33 | لینک ثابت |

ديگر توان نوشتن از من ربوده شده
ديگر نمی توانم بنويسم
ديگر دست و دلم به نوشتن آشنا نمی شود
بياييد و مرا ياری کنيد
ديگر جشمان هميشه عاشق من هيچ اشکی ندارد
ديگر سوز نوشتن را در دل و سر ندارم
سنگهای زندگی به طرفم پرت می شوند من از اين ثحرا برهوت می گريزم
تا سعی کنم دوباره بنويسم.
آرمان خادمی 
نوشته شده توسط آرمان خادمی در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت 16:40 | لینک ثابت |

باز چشمانم خیس شده است

باز این گلو پر از بغض شده است

باز راز این دل نهان آشکار شده است

باز تمام وجودم را نگارش مرگ فرا گرفته است

باز نگاهای دیوانه کننده دیگران مرا آزار میدهند

باز آنها می گویند زندگیت را مرگ زیبا می کند

باز چرا من اینگونه اسیر نفرت از زندگی شده ام

باز این صدای من است که از عمق حنجره فرار میکند 

باز دوست دارم ناله مرگ و خنده جنون سر دهم
چگونه احساسیت این احساس که چند قدم با مرگ فاصله دارم                                                       و چشمان را از خود خیس ساخته است!؟

                                                               

نوشته شده توسط آرمان خادمی در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 10:55 | لینک ثابت |

ديگر حرفي نماند ميان ما

تا من از دل در آرم و به زبان بگسترانم.

ببخشيد !وقت آپ كردن نيست .قول ميدم برگردم با دست پر اگه خواهان برگشت هستين يه نظري بدين.

نوشته شده توسط آرمان خادمی در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت 11:52 | لینک ثابت |

دوباره یک نیشخند -صدای شکستن قلبم

که وا می شود - ببین - زخم کهنه ی قلبم

چراغ روشن -آب و جارو- بوی خاک می پیچد

گذار تو گرچه نمی افتد -  به کوچه ی قلبم

 

شاعر :خانم رزا افروزيان  يكي از شاعران جوان و دوستان بنده.

اگه لايق بدونن.

نوشته شده توسط آرمان خادمی در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 10:35 | لینک ثابت |

دستم درد میکند

                    شاید یک مرحم کافی باشد

                                            ولی چنین نمی اندیشم!

چون دردیست از سوی      دل!

                              نه دست!

شاید یک جمله از تو مرحم شود         شاید سکوت باعث قطع شدندش شود

شاید!اما!چرا؟           باید اینطور شود؟

                                                              نمیدانم!

یکی از  شعرایی که دوسش دارم

      

نوشته شده توسط آرمان خادمی در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 18:17 | لینک ثابت |

سلام !

من یه فوتو  آرمان بلاگ واسه خودم درست کردم.

اسم این وبلاگ عکسهای شخصی من برین به این وبلاگم سر بزنید.

نظر بدین خوشحال میشم میخوام ببینم قیافم با نوشتها چه تناسبی داره.

راستی نظر یادتون نره .اگه میخوای به ای پست نظر بدی برو کامنت پایینی.

دوباره به جایه اینکه برم یه پست دیگه بدم اومدم اینجا بنویسم نمیدونم آدم به این بلگفا چی بگم سایتهایی که عکس های دخترا و پسرای غربی رو فیلتر نمیکنه بعد عکس های منو میاد فیلتر میکنه. ای خدا به كي بگم.

ولي اگه برين ته وبلاگم يه عكس خودم رو قاچاقي گذاشتم

تشکر فراوان از دوستان برای اولین بار کامتنام به ۲۵ رسید شکرت

نوشته شده توسط آرمان خادمی در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 9:44 | لینک ثابت

سلام.

سایه روشن زندگیم مرا به بد ترین گورستان زندگیم هدایت کرد   چشمان دیگر طاقت گریه کردن ندارد

   دیگر نمیتوان بغضم را نگه دارم 

  قلبم را به دست او دادم او مرا کشاند با خود به دنیای زیبایی که به چشم او عشق بود کشاند ولی عشقی که خیالی بود

 او چشم مرا نادید گرفت او مرا عروسکی خیمه شب بازی کرد و به این سی و آن سی بردو مرا به ساز خود رخساند آخرم مرا به گوشه ی انداخت چون من فقط مترسکی کهنه برای آن بودم.و حال به دیدن رخصیدن عروسکی هستم که کوکش کرد و با آن در حال زندگی کردن است.

من دلم برای آن عروسک میسوزد که روزی باید در کنار من باشد و من را تحمل کند.

قسمتی از دنیای واقعی زندگیم بود که به این شکل ترسیم بر دنیای اینترنتی ما شد.

اینترنت بیشتر از هر چیزی که افکارت می اندیشت دوستت دارم.!

نه نامردی نه دروغ گویی .این  ما هستیم بدین آسانی دروغ میگویم و عشق را به دروغ شیرین و فرهادی میکنیم

نوشته شده توسط آرمان خادمی در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 17:18 | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
من آرمان خادمی هستم
ایرانی گیلانی آستانه ای
اگر کسی خدارو فهمید دوسش داره واگر کسی دنیارو بشناسه ازش فرار میکنه
حالا یه بیت از خودم
حال میگوم وجودخود را بر این بنا ساخته ام تا دیواری از وجودم بسازند
من اهداف زیادی برای این وبلاگ دارم و الان میخواهم رقابت کنم.


فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
تکنلوژی فکر
جوشکاری
عکس اهای خودم
منم بگم
دادا احسان با عشق
کلبه ي تنهايي
کميته مبارزه با سانسور در ايران
سکوت در خلوت تنهائی
وبلاگ شخصی من_Ali Yousefi
عروسک کوکی
عبادت به جز خدمت خلق نیست به تسبیه و سجاده دقل نیست
چرند و پرند
زرتشت پیامبر ایران
دانستنیهای زرتشت
اولین خبرم تو سایت آستانه
بلاگ نوشـــــــــــــــــــــــــت
دوباره مي سازمت وطن اگر چه با خشت جان خويش
تمام پیوندها
نوشته های پیشین
بهمن 1387
دی 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
اشعارم
در دل
نویسندگان
آرمان خادمی
سمانه
پیوندها
*·.¸*·.¸`*·.¸ ستاره ¸.·*´¸.·*¸.·*
غریب آشنا(گیتی)
دخترک اهوازی(یاسی)
رویا (مهدیه)
..:::ببیین مهسا چقد تنهاست:::..
قصه ی عشق(آجی کوچولوی من)
دل نوشتهای من
کودکانه های بهار
دل گويه ها
تنهایی من خودم
مسافر جاده غربت
ازدواج
الهه شرقی
سایه روشن سرنوشت
سیاه مشقهای دخترک نازک و نارنجی
به آسمان نگاه کن
*(*عشق بارونی * )*
دختر نارنج و ترنج
×..همکلاسی خیلی باهاله..×(فاطمه خانم)
هرمیون ایرانی (فائزه)
ستاره های روز جهان(یلدا)
قالب بلگفا

طراح قالب
طراحی ودانلود قالب وبلاگ

کلیه ی مطالب وبلاگ giggli محفوظ است و کوپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز است. طراحی شده توسط یاس دیزاین